حكيم زجاجى

1040

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به نزد فناخسرو آمد چو گرد * ز بالش دوم نامه را باز كرد چو بگشاد آن نامه روشن‌ضمير * فروخواند چون آب روشن دبير بفرمود آن را نوشتن جواب * به لفظى روان و نمايان چو آب كه اى مير عالم مگر خفته‌اى * به ترك سر خويشتن گفته‌اى شهنشاه با لشكر آمد فراز * مبادا كه اين كار گردد دراز بيا پيش‌تر تا نمانى ز پس * به دست آر اين شاه را يك نفس كه همتاى او بر زمين شاه نيست * فروزنده‌تر از رخش ماه نيست نبينى نظيرش ز ديلم شهان * نبودست همتاى او در جهان بيا زود چيزى كه گويم بيار * مبر بيش از اين بيهده روزگار به گفتار داننده بگشاى مغز * بياور بر اين پيشكش‌هاى نغز يقين دان كه شاهى است خورشيدفش * تو اندر خور شاه كن پيشكش دلش را به دست آر ، بيرون خرام * كز اينجا شود توسن چرخ رام از اين آمدن كم نگردد امير * فزون‌تر شوى ، اين سخن ياد گير دگربار ز آن مرغكى نامه‌بر * ببردند و خط بست در زير پر رها كرد از او دست ، سر بركشيد * به يك دم شد اندر هوا ناپديد ز بالا به زير آمد آن مرغ چست * نشست از بر برج خود تندرست ببردند نزد امامش به ناز * بكردند از بالش آن نامه باز بخواندند بر مير چون شد ز زير * همان دم به اسب اندرآمد امير خليفه شد آن شاه را پيش‌باز * نگه كن به تدبير آن سرفراز شهنشاه چون ديد چتر امير * همان دم به زير آمد از بادگير به دو جا ببوسيد روى زمين * به جان كرد بر نامدار آفرين ورا بو شجاع اندر آن روز خواند * بفرمودش اندر زمان برنشاند خليفه سرافراز را برفراخت * سرايى پى او بفرمود ساخت عمارت نباشد از آن خوب‌تر * ز ماهى ورا تا به مه برده سر نظير سراى عضد كس نشان * ندادست در جمع گردن‌كشان ز بغداد لشكر فرستاد شاه * جهان جمله بگرفت ، كشورپناه ديار مضر با ربيعه تمام * ورا شد چو بركرد تيغ از نيام